چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386
وقت تمومه....

دیگر چیزی به پایان این شمع خاموش نمانده است!

چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386
دلم هواتو کرده....

غروب جمعه

هوای ابری

یه روز پائیزی یا زمستونی

سـردِ سـرد . . .

همه ی اینا بهونه است

من دلم از نبودن تو گرفته !

چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386
دیگه هیچی اهمیت نداره....

در حالی که فکر میکنی خیلی دور، همینجا پیشته...

دیگه بیشتر از این نمیتونه از قلبت سرچشمه بگیره.....

همیشه ایمان داشته باش به اون چیزی که هستیم...

و دیگه هیچی اهمیت نداره...

زندگی ازآن ماست و ما با راه خودمون زندگی میکنیم...

و دیگه هیچی اهمیت نداره...

هر روز برای ما چیزهایی جدید میشند...

ذهنتو برای یه دید وسیع باز کن......

و دیگه هیچی اهمیت نداره...

هرگز اهمیت ندادم اونها چی میگند...

هرگز اهمیت ندادم اونها چه جوری زندگی میکنند..

هرگز اهمیت ندادم اونها چیکار میکنند..

هرگز اهمیت ندادم اونها چی میدونند...

اما من میدونم...

و دیگه هیچی اهمیت نداره......

چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386
آن وقت برو.....
نه نرو صبر کن!

 

قرارمان این نبود بایدسکه بیندازیم

 

اگر شیر آمدتردیدنکن که دوستت دارم

 

 اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم

 

صبر کن سکه بیندازیم اگر دوستت نداشتم

 

                                                      آن وقت برو .....

سه شنبه 11 دی ماه سال 1386
تقدیم به تو....

سه شنبه 11 دی ماه سال 1386
بیا پر بزنیم....

آسمان رنگ خدا گشت بیا پر بزنیم


باغ خورشید پراز چلچله ها گشت بیا سر بزنیم


فصل مهمان شدن پنجره ها یادت هست


پشت در جای غریبیست بیا در بزنیم


یک نفر باز مرا در خود من می خواند


پر پرواز نداریم که پرپر بزنیم


باز از مزرعه من بوی علف می شنوم


جای پروانه چه خالیست بیا پر بزنیم

سه شنبه 11 دی ماه سال 1386
اندازه دوست داشتن.....

به اوگفتم :

 

مرا دوست داری؟

 

گفت: بله

 

گفتم مثلا چقدر؟؟

 

               گفت: به اندازه ی ستاره آسمان

 

                         به آسمان نگاه کردم دیدم آسمان ابریست

سه شنبه 11 دی ماه سال 1386
سکوت....

حق باسکوت بودصدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا درگلوشکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید وخاطره ها درگلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

سه شنبه 11 دی ماه سال 1386
انتظار....

واژه ی غریبی است

واژه ای که روز هاست یا شاید هم ماه هاست که با آن خو گرفته ام ....

که چه سخت است انتظار

هر  صبح طلوع دیگری است بر انتظار فردا های من

خواهم ماند تنها در انتظار تو !